تبليغاتX
در دوردست‌ها


  

چشم‌ها رو که روی هم می‌گذارم یا سیاهی مطلق هست یا سفیدی و شاید گاهی چند نقطه‌ی نور باقی مونده از روشنایی چند لحظه‌ی قبل اتاق. رازی که اومدم باهات در میون بذارم اینه. پشت پلک‌های من هیچ وقت هیچ خبری نبوده. بارها بهشون زل زدم اما هیچ. هیچ. تفریح بچگی‌هام این بود که  به چراغ زل بزنم و سریع چشم‌هام رو ببندم تا بلکه هاله‌ای رو اون پشت جا بدم. شبحی از چراغ که با چرخوندن مردمک‌هام پر پر می‌زد. شب‌هام بازم این بود که چشم‌هام رو ببندم و پلک‌ها رو فشار بدم که یک فضای غیر واقعی رنگ رنگ جلوی چشم‌هام بسازم. این پلک‌ها یک جفت پرده‌ی همیشه خاموش هستند که به هیچ تصویری جون نمی‌دن. حتی تصویر خودم در آینه رو هم به یاد ندارن. یا ... یا چهره ی تو.

 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 21:36 | لینک  | 


 

یه چیزی هست به اسم مردگی کردن.

یه جورایی مکمل زندگی کردن.

با مردن هم فرق داره.

یه موقع هایی هست که حوصله نداری زندگی کنی. اینه که بلند می‌شی می‌ری مردگی می‌کنی.

لازم به ذکر است که اعمالی که برای این‌ها، یعنی زندگی و مردگی، انجام می‌دیم می‌تونه مشترک باشه.


برچسب‌ها: مردگی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 21:13 | لینک  | 


 

سطحی هستم صاف، در شش بعد!

 

رونوشت به سهیلا!
توضیحات بیشتر رو از پگاه جویا بشید.


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 14:20 | لینک  | 


 

پگاه می‌گه «در دوردست‌ها» باعث شده ازت احساس دوری نکنم!

این خیلی خوبه دیگه. مگه نه!

 پی‌نوشت: یادم افتاد که حمیدرضا یه زمانی به اینجا میگفت «همین بغلا»


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 15:57 | لینک  | 


 

سه روز گذشت و ما هنوز زنده‌ایم. من و گلدان‌ها. دختره را مرخص کرده‌ام. سرصبحی همین که در را باز کرد گفتم: وسائلت رو وردار و برو. گفت: جایی ندارم. اهمیت ندادم. رفت. سرفه‌های شبانه‌اش امانم را بریده بود، همان‌طور که کرت کرت شبانه‌ی یک جفت دمپایی روی کاشی‌های حیات همسایه! این چند روز کسی جای خالی‌اش را احساس نکرده است غیر از گربه‌های ولگرد کوچه که ظهر به ظهر بدون این که بوی غذایی از خانه بلند شود سرکی به حیاط می‌کشند و ناکام برمی‌گردند. تمام خانه به حال خودش رها شده است، اما مسئولیت آب دادن گلدان‌ها رو خودم به عهده گرفته‌ام. کمترین تلاشی بود که می‌توانستم برای نگه داشتن چند موجود زنده در اطرافم انجام دهم. تصور این که نزدیک‌ترین موجود زنده اطرافم پیرمرد همسایه باشد آزارم میداد. حاضر بودم به بید مجنون کوچه‌ی پشتی متوسل شوم، اما او را به حساب نیاورم.

شاید یک جفت دمپایی ابری ...


برچسب‌ها: نیمه‌کاره، داستان

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 23:19 | لینک  | 


 

دور و بری‌هام خوب می‌دونن که من هر چی اهل کتاب و مطالعه و اینا باشم، ولی اهل مجله و روزنامه خوندن نیستم. چرایی امر خیلی مشخص نیست اما می‌شه گفت که بیشتر برمی‌گرده به یه جور بیماری که من بهش مبتلا هستم. اینجانب وقتی کتابچه ای دست می‌گیرم باید از سر تا ته ش رو بدون جا انداختن یک عدد واو بخونم، در غیر این صورت به نوعی عذاب وجدان مبتلا می‌شم. یعنی اگر بخشی رو ناخوانده بگذارم این حس بهم دست می‌ده که کتابچه‌ی مورد نظر رو هَدر دادم!!! پر واضح هست که این طرز خواندن برای مجله و بدتر از اون روزنامه که باید منتخبی از مطالبشون خونده بشه، هیچ جوره درست از آب در نمیاد!

 

شما تصور کنید که همشهری رو بدن دست من که بخونم! می‌نشینم نیازمندی‌هاش رو هم دوره می‌کنم!!! یا اصلا تصور چرا! در واقعیت اتفاق افتاده. دو بار سعی کردم همشهری داستان بخونم، بعد دیدم برای سلامتیم خوب نیست، چون می‌نشینم بخش پاسخ به نامه‌های خوانندگانش رو هم می‌خونم!!! (حالا خوندنش که عوارض نداره ولی بدیش اینه که اصل نامه چاپ نشده، فقط جوابش هست)

 

خلاصه، سال‌ها تجربه به من آموخته که خداوند برای هر کسی چیزی آفریده و آنچه که مناسب حال ما آفریده همانا کتاب بوده، و لا غیر. حالا این وصف حال بلند و بالا رو نوشتم که یه چیزی رو بهتون معرفی کنم: کتابِ کانونِ کارگردانانِ تئاتر. این کتاب که در اصل یک فصل نامه ست که از قضا شبیه کتاب هست در نتیجه من، یک عدد آیِ با کلاه، قادر به خوندنش هستم. بدین ترتیب این کتاب از معدود نشریاتی هست که من میخونم و باید اعتراف کنم که لذت میبرم از خوندنش. موضوع کار که مشخصه، تئاتر. مطالبش هم شامل مجموعه مقالات هستند در قالب نقد، مصاحبه، بررسی و ...

 

این پایین یه بخشی از یکی از نوشته‌ها رو کاملا سلیقه ای انتخاب کردم:

 

در روزگاری زندگی می‌کنیم که آدم‌ها دور از هم و در چهارچوب‌ها و دنیای ایزوله خود گیر افتاده‌اند. هر کس در پیله‌ی تنهایی خویش زندگی می‌کند. حتی دو پیله که در کنار هم هستند، تنهایند. اما من از پیله، تنهایی را یاد نگرفتم. آموختم که باید با هم پروانه شویم و پرواز کنیم. سمندریان به من آموخت که نترس، نترس بگذار خراب کنی. جای خراب کردن همین جاست و دانشجو این اطمینان را دارد که هر آنچه در کلاس اتفاق می‌افتد در همان جا می‌ماند. از همین رو به من آموخت که رازدار باش. وقتی رازدار باشی عریانی، که که با توست هم عریان است، پس عریان این رازداری باش. گوش کن و دیگر هیچ ...

 

بخشی از نوشته‌ی پیام دهکردی در مورد استاد سمندریان - چاپ شده در «کتاب کانون کارگردانانِ خانه تئاتر ایران» شماره دوم

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 0:13 | لینک  | 


 

در راه، سکوتِ شب گذاشته بود دنبالم. کوچه ساکت بود ... نبود؛ تاریکی بود؛ به بلندای شب.

 


برچسب‌ها: موقعیت

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 12:8 | لینک  |